خرید بک لینک
بابا می گفت مادر بزرگ نماز قضا ندارد راست هم میگفت از وقتی من یادم هست نشد اذان را بگویند و عزیز سر سجاده اش نباشد میگفت چشم دیدن آدم بینماز را ندارد با من هم کنار نمیآمد نه اینکه دوستم نداشته باشد دوستم داشت اما خیلی کارهای مرا نمی پسندید هر بار که سلام نمازش را میداد به من که مشغول کاری یا شاید بی کار گوشه اتاق دراز کشیده بودم چشم غره میرفت اما عاشق فیروزه بود چشم دیدنش را هم حسابی داشت فیروزه دختر همسایه بود راستش من هم دوستش داشتم هر چه خوبی بود در دل و ظاهرش میشد دید نماز را از عزیز یاد گرفت وقتی چادر سپید گلگلیش را سرش میکرد تا کنار عزیز قامت ببندد من نیشگونش میگرفتم و او آی میگفت و عزیز چیزی سمتم پرت میکرد من میخندیدم و آنها نماز میخواندند . سالها میگذرد از آن روزها آدم ها و خانه ها دیگر نیستند اما یادها تباه نشدنی اند دوست دارم بدانم عزیز سهمش را از نماز خواندنهایش گرفته یا که هنوز فیروزه نماز میخواند یا که نه ؟!

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1402 ساعت: 11:32

صفحه بندی